شهدای روستای نهرخلج

زندگی نامه سرباز رشید اسلام شهید بهرام مهرابی
شهید بهرام مهرابی در یك خانواده مذهبی و پایبند به اصول و معارف اسلامی و قرآن كه از نظر مالی هم وضعیت خوبی نداشته و پدری كارگر و زحمتكش در روستای نهرخلج از توابع استان اصفهان منطقه فریدن در 12فروردین ماه سال هزار سیصد و چهل یك دیده به جهان گشود و دوران كودكی خود را نزد خانواده به تهذیب علوم قرآنی پرداخت ودرسن هفت سالگی جهت فراگرفتن علم و دانش در مدرسه ابتدائی واقع در روستا شروع به تحصیل نموده تا سال سوم راهنمایی به تحصیل ادامه دادند و در حین تحصیل در كارها كشاورزی به پدر بزرگوارشان نیز كمك می كرد.
دوران سربازی
در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی درسال1359مصادف با حمله ناجوانمردانه رژیم بعث عراق به میهن اسلامی بود كه شهید بهرام مهرابی در سن هیجده سالگی جهت اعزام به خدمت سربازی خود را به منطقه انتظامی فریدن معرفی كردند با توجه به شرایط و روند كار اداری در سال 1361به خدمت اعزام شدند. دوران آموزش سربازی خود را در شهر گنبد كاووس گذراند و بعد از گذراندن دوران آموزشی در تقسیمات به شهر بندر عباس انتقال یافتند و حدود یك سال در آن شهرمشغول خدمت سربازی بودند و بعد از آن جهت گذراندن ادامه خدمت سربازی به شهر كرمان شاه اعزام شدند كه مدت سه ماه در آنجا ماندند و بعد از این مدت به منطقه عملیاتی قصر شیرین توسط گردان قدس اعزام شدند و تا مدت شش ماه در این منطقه مشغول خدمت مقدس سربازی بودند.
نحوه شهادت
در اواخر گذراندن دوران سربازی ایشان در سال1363مصادف با ماه مبارك رمضان و شب شهادت مولی متقییان حضرت علی علیه السلام عملیات بیت المقدس توسط گردان قدس انجام گرفت كه در این عملیات حضور داشتند و در كربلای خونین قصر شیرین در اثر اثابت گلوله خمپاره به سر و تركش آن به پهلوی سمت راست به درجه رفیع شهادت نائل آمدند. خبر شهادت این سرباز سرافراز وگلگون كفن ملت ایران توسط برادران پاسدار ناحیه بسیج سپاه فریدن به خانواده داده شد و در تاریخ 20/3/1363بر روی دستان امت شهید پرور شهرستان فریدن و اهالی روستای نهرخلج تشیع و در گلستان شهدا در كنار دو تن از شهدای جنگ تحمیلی در منزلگه جاودانه خود آرام گرفت.
ویژگی های اخلاقی شهید بزرگوار بهرام مهرابی
ایشان خیلی سر به زیر و كم حرف وهمیشه با دوستان و رفقای خیلی خوش برخورد و مهربان بود به اقوام و خویشاوندان و اهالی روستا از كوچك تا بزرگ احترام می گذاشت و صله رحم و دیدار از اقوام و فامیل ها را هیچ گاه فراموش نمی كرد و همه را به عبادت و اطاعت از خداوند و نماز اول وقت و دستورات ائمه اطهار علیه السلام سفارش می نمود و می گفت ما مدیون خون شهدا و ایثارگران هستیم و باید از امام خود پیروی كنیم و نگذاریم كه دشمنان به این ملت و انقلاب ضربه بزنند و تفرقه بیندازند. خاطرات شهدا و جنگ تحمیلی را به آیندگان بیاموزیم تا در آخرت شرمنده شهدا نشویم.
آخرین وداع و بیانات شهید بزرگوار به نقل از برادر شهید
ایشان در آخرین مرحله ای كه به مرخصی آمده بود به مادرش گفت كه می خواهم به دست و پایم حنا ببندم تا وقتی به منطقه رفتم به همرزم هایم بگویم عروسی كرده ام . شب آخر مرخصی ایشان مادر م حنا درست كرد و به دست و پای برادرم حنا گذاشت . و می گفت كه از دست من راضی شوید و مرا حلال كنید كه احتمال دارد این آخرین دیدار ما باشد و آخرین لحظه هست كه من در كنار شما هستم چرا كه در این عملیات به شهادت برسم و نگران من نباشید و برایم زیاد گریه نكنید و صبر پیشه كنید همانند حضرت زینب سلام الله علیها برمصائب صبور باشید. این خاطره ای است از آخرین وداع شهید
كه به خاطر داریم كه بعد از یك ماه كه به منطقه اعزام شد به شهادت رسید . یادش بخیر راهش پررهرو باد

نام:علي ضامن
نام خانوادگي: مهرابي
نام پدر: حيدر
متولد:9/8/1342
تاريخ اعزام به جبهه: 1361 ارگان اعزام: سپاه پاسداران
تاريخ شهادت: 1364 (عمليات والفجر8) محل شهادت:
خاطرات دوران كودكي شهيد علي ضامن مهرابي:
ايشان در نهم آبان ماه سال 1342 مصادف با ماه صفرالمظفر در وقت اذان صبح در دهستان نهرخلج در منزل ديده به جهان گشود.اسم ايشان را از نام مبارك و لقب ثامن الحجج حضرت علي بن موسي الرضا(ع)كه ضامن آهو بودند انتخاب كردند.لازم به ذكر است فرزندان قبل از شهيد بزرگوارعلي ضامن مهرابي به دلايل مختلف از دنيا مي رفتند و براي اينكه ايشان در صحت و سلامت باقي بماند قبل از ولادتش نذر شده بود كه بعد از ولادت به پابوس حضرت امام رضا(ع)در مشهد مقدس برده شود.
بدليل ناتواني مالي بعد از پنج سال از ولادتش نذر خود را ادا كرده و ايشان را به مشهد مقدّس جهت زيارت برديم.لازم يه ذكر است ايشان در يك خانواده مذهبي وپايبند به اصول ومعارف اسلام به دنيا آمدند كه از نظر مالي توانايي زيادي نداشته ،چون پدر بزرگوار شهيد يك كارگر ساده بودند كه بيشتر اوقات خود را براي مردم كار مي كردند ،همچنين جهت گذراندن امورات زندگي مادر بزرگوار شهيد نيز در آن زمان علاوه بر كار خانه دوشادوش پدر بزرگوار خانواده كار مي كردند و اغلب براي اهالي روستا تنور گلي خانگي درست مي كردند و يا كارهاي خانگي ديگر!
در حين زيارت يك روز شهيد مهرابي در راه بازگشت به مسافرخانه گم شده بود كه مادر شهيد بعد از مراجعه به خانه متوجه نبودن ايشان شده بود و دوباره به حرم برگشت كه خيلي پريشان حال و نگران بود كه در اين هنگام با يك مرد بسيار نوراني برخورد كردند،وآن مرد نوراني قضيه را از مادر شهيد پرسيده و گفته بود نگران نباشيد فرزند شما در آن محل كه با انگشت نشان داده بود مي باشد كه بعد از رفتن به آن محل ديدم ايشان بر روي صندلي نشسته بودند و خادمين يك انار به دست ايشان داده بودند،بعد از برخورد با مادر ايشان(شهيد علي ضامن مهرابي) شروع كرده بودند به گريه كه مادر شهيد ايشان را برداشته بودند و به طرف خانه حركت نمودند. بعد از برگشت به طرف خانه اناري كه در دست شهيد بزرگوار بود در آن محل كه مادر شهيد آن مرد نوراني را ديده بودند ناپديد مي شود كه ديگر نتوانسته بودند آن را پيدا كنند! اين يك معجزه بود كه در آن زمان اتفاق افتاد كه با يك مرد نوراني برخورد كنم و فرزندم پيدا شود. شهيد علي ضامن مهرابي در دوران كودكي نيز بسيار خوش برخورد و خوش اخلاق بودند و نسبت به دستورات الهي خيلي مقيد بودند كه وجه تمايز زيادي با هم دوراني هاي خود داشتند.
دوران تحصيل شهيد علي ضامن مهرابي
ايشان در سن شش سالگي روانه مدرسه شدند كه تا پنجم ابتدائي تحصيلات خود را در روستاي نهرخلج گذراندند و بعد از آن براي ادامه تحصيل به شهر داران رفتند در دوران تحصيل هميشه شاگرد ممتاز بودند و از طرف مدرسه به ايشان جايزه هاي زيادي داده بودند. در آن زمان به دليل نبودن امكانات فعلي هيچگاه از درس و مدرسه غافل نمي شدند و با مطالعه در زير چراغ فيتله اي و در خانه هاي سرد و تاريك آن زمان هميشه شاگرد اول بودند .بعد از دوران راهنمايي در رشته علوم تجربي تا ديپلم ادامه دادند. قبل از گرفتن مدرك ديپلم به عضويت پايگاه بسيج درآمده بودندالبته بدون اطلاع خانواده! تا اينكه رفقاي ايشان به خانه اطلاع داده بودند كه به مدرسه نمي آيد و هر روز به بسيج مي رود ،بعد از پرسيدن علت اين عمل ايشان گفته بودند در اين زمان جهت نجات كشور از دست بعثيان كافر كشور بيشتر به نيروهاي بسيجي احتياج دارد و درس را هر زمان ديگر مي توان ادامه داد ولي اگر كشور بدست آنها بيفتد ديگر هيچ كاري نمي توان كرد. در همان سال در سپاه پاسداران نجف آباد به مدت 45 روز آموزش نظامي ديدند و بعد از آموزش به عضويت سپاه در شهرستان فريدن درآمده و مشغول به كار و فعّاليّت شدند. در دوران تحصيل نيز در طول مبارزات انقلاب فعّاليّت هاي زيادي داشتند،يك جوان مؤمن و متعهد به نظام و فرمايشات امام بزرگوار بودند.
خاطرات دوران دفاع مقدس شهيد علي ضامن مهرابي
بعد از گذراندن دوره آموزشي در سپاه پاسداران، در سال 1361 عازم جبهه شدند كه در همان سال مورخه 23/4/1361در شرق بصره عملياتي با نام رمضان صورت گرفت كه در اين عمليات ايشان شركت داشتند .اين عمليات بسيار عمليات بزرگ بود كه وسعت منطقه عملياتي 1600كيلومتر مربع و رمز آن يا صاحب الزمان ادركني وبه مدت 15 روز طول كشيد. از زمان رفتن به جبهه تا موقع برگشت شهيد مهرابي 45 روز طول كشيد چون اين مدت طولاني بود و از ايشان خبري نبود رفقاي ايشان و اهالي گفته بودند كه علي ضامن در اين عمليات به شهادت رسيده است؛
خاطره خود شهيدعلي ضامن مهرابي از عمليات رمضان
بعد از مراجعه به خانه ،ايشان(شهيد علي ضامن مهرابي) گفتند در عمليات رمضان ميان نيروهاي اسلام و كفر نبرد سختي صورت گرفت كه در منطقه عملياتي ما در خط مقدم چون خط شكن بوديم عمليات لو رفت كه بيشتر بچه هاي گردان ما به شهادت رسيده يا زخمي شدند و فقط ما سه نفر بوديم كه توانستيم به عقب برگرديم ،رفقاي شهيد در اين عمليات از شهرستان فريدن بودند(يكي از روستاي حصوري وديگري از روستاي اسكندريه).شهيد مهرابي نقل مي كرد در سپيده دم عمليات نزديك بود كه اسير شود و چون من از اسارت مي ترسيدم به خاطر آزار و شكنجه هاي بعثيان در اين حال جدّ مادرم را صدا كردم،كه يك نفر با موتور به من نزديك شد و گفت مهرابي بيا تا برويم و من را به عقب برگرداند من به اين گونه نجات پيدا كردم.
خاطرات ازدواج شهيد علي ضامن مهرابي
بعد از برگشت از جبهه در زمستان همان سال(1361)با دختر يك خانواده مذهبي كه وابسته به سلسله جليله روحانيّت بودند ازدواج كردند.مراسم عقد و عروسي اين بزرگوار بسيار ساده برگزار شد كه ايشان حتي به زنان خانواده گفته بودند حق هيچ گونه شادماني و شادباش نداريد بايد مراسم بسيار ساده برقرار شود چون در منطقه فريدن شهيد بود و ايشان گفته بودند كه نمي توانم جواب شهداء را در روز قيامت بدهم .بعد از عروسي به مدت يك ماه ادامه تحصيل دادند وديپلم خود را گرفتند .بعد از گرفتن ديپلم به مدت شش ماه ديگر عازم جبهه شدند و در عمليات هايي كه شركت مي نمودند مبلغي پول بعنوان مأموريت يا...به ايشان مي دادند كه ايشان اين مبالغ را بين همرزمان خود تقسيم مي كردند و مي گفتند من براي گرفتن پول يا مقام به جبهه نمي آيم فقط براي رضاي خدا و دفاع از اسلام و ميهن به اينجا مي آيم.خداوند تبارك و تعالي براي ايشان دو فرزند عطا نمودند كه فرزند اول ايشان پسر همنام با حضرت محمد(ص) و فرزند دوم ايشان دختر و همنام با دخت رسول خداوند زهراي مرضيه هست كه ايشان اين نامها رابراي فرزندان خود انتخاب نمودند. درسال 1362 بعد از تولد اولين فرزند شان به مدت شش ماه ديگر به جبهه رفتند.
خاطرات شهادت شهيد علي ضامن مهرابي
بعداز گذشت يكسال از تولد فرزند دوم شهيد مهرابي،در روز 22بهمن سال 1364براي آخرين بار به جبهه اعزام شدند و در عمليات پيروزمندانه والفجر هشت شركت نمودند و در اين عمليات به عنوان خط شكن به درجه رفيع شهادت نائل آمدند.شهيد مهرابي قبل از اعزام به جبهه خواب ديده بود كه در اين عمليات به شهادت رسيده و در تشيع جنازه دست ايشان از تابوت بيرون مانده بود كه اين اين خواب را براي همسرشان تعريف كرده بودند. در روز اعزام به خانواده گفته بودن كه امروز ديگر به بدرقه من نياييد و مراسم بدرقه برگزار نمي شود و من بعداز 40 روز خواهم آمد. قبل از عمليات والفجر هشت شهيد حجت الله صادقي در منطقه به شهادت رسيده بودند كه شهيد مهرابي ايشان را بعد از شهادت درآنجا ديده بودند و بعد از به عقب آوردن شهيد صادقي ،شهيد علي ضامن مهرابي گفته بودند چون صادقي به شهادت رسيده من ديگر به روستا برنمي گردم و از خانواده اين شهيد خجالت مي كشم؛ بعد از گذشت چند روز از شهادت شهيد حجت الله صادقي عمليات والفجر هشت شروع شد و بچه ها به خط مقدم اعزام شدند كه در آن شب ها حتي تلويزيون نيز اعزام رزمندگان را نشان داد كه ما شهيد مهرابي را داخل يك قايق كه از اروند مي گذشتند ديديم. شهيد مهرابي با گردان 14 امام حسين(ع)كه فرمانده گردان شهيد حاج حسين خرازي بودند در عمليات ها شركت مي كردند در اين عمليات فرمانده گردان نيز ايشان بودند.
به گفته يكي از همرزمان،شهيد مهرابي در اين عمليات گفته بود كه من شهيد خواهم شد ولي نگذاريد كه جنازه ام در خاك دشمن بماند هر طوري كه شده آن را از خاك دشمن به عقب ببريد. شهيد خرازي در اين عمليات كليه مراحل را به رزمندگان گفته بودند،يكي از مهمترين وبزرگترين عمليات كه در هشت سال جنگ انجام گرفت كه چشم جهانيان متحير ماند عمليات والفجر هشت بود و شهيد خرازي نيز به خط شكنان اين عمليات گفته بود ند كه در اين عمليات احتمال 90درصد شهادت و 10 درصد زخمي يا اسارت است، ولي رزمندگان اين سختي ها وشرايط را با دل وجان قبول كرده ودرتاريكي شب به دل دشمن جهت شناسايي زدند.مرحله اول اين عمليات، شناسايي مواضع دشمن بود كه شهيد مهرابي نيز در اين عمليات جزء خط شكنان و اطلاعات عمليات بودند كه بعد از شناسايي مواضع دشمن و برگشتن،عمليات لو رفته بود و دشمن از حضور نيروهاي ايراني در آنجا آگاه شد، چون در راه برگشت در دل تاريكي راه را اشتباه كرده بودند و دشمن متوجه آنها شد و رزمندگان در تله دشمن كه باتلاق بود گير كردند و ديگر نتوانستند خود را نجات دهند و توسط دشمن قيچي شدند و همگي بچه هاي شناسايي به شهادت رسيدند. در آن شب يك تير به ناحيه بالاي پاي راست اصابت كرد و ايشان درآن حال چفيه خود را باز كرده و به محل زخم بسته بودند و دست خود را نيز به محل زخم گذاشته بودند اما چون در باتلاق گير كرده بودند نتوانسته بود خود را به عقب بكشد؛ شايد چند روز در همان حال ايشان زنده بودند و رفقاي شهيد مهرابي ايشان را درحين تير خوردن ديده بودند ولي نتوانستند ايشان را نجات دهند و چون منطقه عملياتي لو رفته بود ديگر نيروهاي ايراني نتوانستند آن ها را نجات دهند تا اينكه عمليات به مدت 75 روز به تأخير افتاد وبعد از 75روز يك عمليات ديگر صورت گرفت و شهر فاو بدست نيروهاي ايراني افتاد و شهداء را به عقب آوردند،به گفته رفقاي شهيد مهرابي داراي چهره نوراني و زيبا كه جنازه ايشان بعد از آن مدت زيرآفتاب داغ عراق هنوز تازه بود و لباس هاي ايشان به تن مباركش چسبيده بود وبدنش سالم بود و از بين نرفته بود. در اين مدت شايعات زياد در بين اهالي بود كه مي گفتند ايشان به اسارت نيروهاي بعث عراق درآمده و بعضي ها مي گفتند كه ايشان مفقودالاثر شده است كه حتي بنياد شهيد نيز براي ايشان فرم مفقودالاثري پركرده بودند. تعبير خواب شهيد مهرابي كه دستش از تابوت بيرون مانده بود اين بود كه جنازه مطهرش حدود 90 روز در صحراي عراق بماند و رفقايش آن را به همان حال رها كنند و خودشان به روستا برگردند.
نحوه اطلاع از شهادت شهيد علي ضامن مهرابي
بعد از شناسايي شهداي عمليات والفجر هشت شهيد مهرابي به همراه همرزمانش به وطن بازگشتند و بنياد شهيد در يك روز عصر بعد از عيد نوروز يا اوايل ارديبهشت ماه به خانواده اطلاع دادند كه جهت شناسايي به بنياد شهيد بروند.خانواده شهيد(مادر-پدر-همسر وخواهران)فردا براي شناسايي به بنياد شهيد رفتند وايشان را شناسايي نمودند و چون لباس ها وپوتين ها به بدن شهيد چسبيده بودند و در نمي آمدند جهت تشيع جنازه و تدفين پوتين ها را بريدند تا از پاهايش در بياورند و بعد از در آوردن پوتين ها از پاي ايشان ديدند كه شهيد اسم خود را به كف پاي خود نوشته بود كه شناسايي شوند.لباس ها از تن شريف شهيد بيرون نيامدن و با همان لباس هاي رزم و اوركت سپاهي ايشان را به خاك سپردند.
شهداء انسان هايي بودند كه با خدا معامله كردند وقبل از شهادت مي دانستند كه شهيد مي شوند وحتي نحوه شهادت خود را نيز مي دانستند كه شهيد مهرابي حتي ماندن جنازه اش در سرزمين عراق را نيز مي دانست وبه او الهام شده بود؛ قبل از شهادت خود به دوست خود آقاي محمد علي شفيعي گفته بود كه بعد از من نگذاريد كه بچه هايم جاي خالي مرا احساس كنند.شهيد علي ضامن مهرابي در روزي كه براي آخرين بار اعزام مي شدند چهره اش بسيار نوراني و زيبا شده بود كه دوستان و آنهايي كه او را درآن روز ديده بودند بسيار تعجب كردند كه براي شهيد دعا كرده بودند سالم برود و سالم برگردد. امّا آنها خدايي بودند و به خدا رسيدند.
گزيده اي از اخلاقيات شهيد مهرابي به نقل از مادر شهيد
در شبي كه فرزندم به شهادت رسيده بود نوري منزل ما را در آن شب نوراني كرد و بعد از مدتي به سوي گلستان شهداء پرواز كرده بود كه من در آن شب بسيار متعجب و نگران شدم.
شهيد مهرابي در زمان حيات خود بسيار ساده زندگي مي كرد و از تجملات دنيوي دور بود و هميشه مي گفت كه ما بايد همانند امامان معصوم(ع) خود ساده زندگي كنيم، ساده بخوريم و هميشه بايد به فكر مستمندان و تهي دستان باشيم.هميشه با رفقا و همرزمان خود بودند و با آنها از جبهه و جنگ و...صحبت مي كردند .در زمان حيات خود هميشه در مساجد و پايگاه حضور داشتند و با شهيد سلطانمراد شكوهي و ديگر دوستان دعاي كميل و توسل و زيارت عاشورا مي خواندند. در ايام ماه محرم و صفر نيز فعاليت هاي زيادي در مساجد و پايگاه داشتند.
در وصيت نامه خود به مردم سفارش كرد كه مساجد را خالي نگذاريد و دعاهاي وارده را حتماً بخوانيد و پشتيبان ولايت فقيه باشيد،هرگز از ولايت فقيه فاصله نگيريد.
از جمله فعاليت هاي ديگر ايشان احداث يك كتابخانه به نام«كتابخانه شهيد بهشتي» با كمك رفقاي خود در روستا بود. ايشان بعنوان فرمانده پايگاه مقاومت بسيج روستا در آن زمان فعاليت هاي زيادي در عرصه ثبت نام برادران اعزام به جبهه و تجهيز نيرو وگشت شبانه در روستا مي نمودند.
خاطره روز تشيع جنازشهيد علي ضامن مهرابي
در روز تشيع جنازه شهيد مهرابي، تمام اهالي روستا و شهرستان و رفقا در اين مراسم شركت كرده بودند. شهيد مهرابي بعد از 75 روز دوري از وطن دوباره به آغوش خانواده باز مي گشت اما اين دفعه با دفعات ديگر فرق مي كرد چرا كه جسم ايشان بر روي دوش مردم با سرعت حركت مي كرد و روح آن در كنار پدر و مادر و فرزندان خود ! شهيد مهرابي بعد از رسيدن به درب خانه بي قرار بود كه چندين دفعه توسط مردم روي زمين گذاشتند و دور شهيد حلقه مي زدند وسينه مي زدند و دخيل يا حسين و دخيل يا ابوالفضل مي گفتند تا اينكه به خانه رسيدند و بعد از آن آرام گرفت و رهسپار شهداء شد.
شهيد مهرابي در وصيتنامه خود بيان كردند كه: خانواده ام شما همانند حضرت زينب(س)صبور باشيد و زياد گريه نكنيد و خود را زخمي نكنيد.
شهيد مهرابي آخرين شهيد دهستان نهرخلج در زمان جنگ بودند ايشان بي كفن و با لباس هاي رزم خود درگلستان شهداء دهستان نهرخلج آرام گرفت و هر وقت به خواب خانواده بيايد با همان لباس هاي سبز وزيبا مي باشد.
در پايان فقط مي توان گفت شهداء بربال فرشتگان سوار شدند واز اين ديار خاكي وفاني پركشيدند ورفتند وما انسانهاي آلوده به گناه و جاه طلب ودنيا دوست نمي توانيم خاطرات آن عزيزان را توصيف كنيم وبه قلم بياوريم، فقط اميدواريم كه آنها درآخرت وروزجزا دست مارا گرفته وشفاعت مان كنند.
روحشان شاد و يادشان گرامي باد.
این وبلاگ جهت معرفی روستای نهرخلج ساخته شده است.